عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار،برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاور.
اما در هنگام عبوراز گندم زار،به یاد داشته باش که؛
نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
وشاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم،خوشه های پرپشت تر
میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین،تا انتهای گندم زار رفتم:
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست!
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید: که شاگرد چه شد و او درجواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،انتخاب کردم .
ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم:
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین!!
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودخواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش توسينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جرداد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش می خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.
خوش به حال آدم و فرشتش.
گفتم همه چیزم شده ای / گفتی این طور نگو
گفتم همه قلبم را تصاحب کردی/ گفتی همه اش برای من نیست
گفتم تنها سلطان قلبم تو ای / گفتی اشتباه میکنی
با حیرت نگاهت کردم / گفتی تو در قلبمی اما
همه قلبم مال تو نیست
تو هم فرمانروای قلبم شدی
اما نه فرمانروای همه قلبم
وقتم را در اختیارت می گذارم
اما نه تمامی ثانیه هایم را
تو لایق بهترینی و این بهترین تو را خوشبخت خواهد کرد
.گفتم اما مگر بهتر از تونیز هست؟! /خندیدی و گفتی البته که هست خواهی دید
گفتم اما من تمامیه درهای قلبم را بسته ام/ گفتی اشتباه میکنی دری باز است برای ورود او
گفتم و گفتی تا بدان جا که مثل همیشه بر من پیروز شدی ،
آنگاه گفتم دلم برایت تنگ می شود
گفتی من هم...
بی تو اي دوست قــايقی گم کرده راهم
بی تو اي دوست تک درختی بی پناهم
با تو اي دوست عـــا شقم عا شقترينم
اي پناهه اخرينم با تو خوشبخت زمينم
عا شقم عا شقترينم اي پناهه آخرينم
با تو خوشبخت زمينم
بوسه ای دیگر>
